#به_همین_سادگی_پارت_258
-امیرعلی، محیا خانوم بریم؟
امیرعلی به جای من و خودش جواب علیآقا رو داد.
-آره علی جان.
قدم برداشتیم سمت ماشین علیآقا؛ چون عمواکبر ماشین نداشت و عطیه قبلا گفته بود عموش از رانندگی میترسه، امشب هم که امیرعلی نتونسته بود ماشین عمواحمد رو بگیره و همه قرار بود با هم برگردیم.
تمام راه هنوز هم تو فکر حرف امیرعلی بودم و گیج. با توقف ماشین با گرمی از علیآقا تشکر کردم و تعارف زدم بیان تو خونه؛ ولی گفتن دیر وقته و قبول نکردن و گفتن به خانواده سلام برسون.
در خونه که با صدای تیکی باز شد و آماده شدم برای خداحافظیِ دوباره و دور شدن ماشین علیآقا که در کمال تعجب دیدم امیرعلی از ماشین پیاده شد.
-ببخش علی جان الان میام.
سرم رو به نشونه خداحافظی برای فاطمه خانوم و عمو اکبر تکون دادم و وارد خونه شدم و با تعجب به امیرعلی که در خونه رو تا نیمه بیشتر پشت سرش میبست نگاه کردم.
-چیزی شده؟
با نگاه شیطونش جلو اومد.
romangram.com | @romangram_com