#به_همین_سادگی_پارت_257


لبخند محوی روی صورتش نشست و کامل جلوم ایستاد، نه من کسی رو می‌دیدم نه کسی من رو تو این تاریک روشنی کوچه.

دستمال دستش رو بالا آورد.

-تمیزه.

با تعجب به چشم‌هاش نگاه کردم که منظورش رو بفهمم. با احتیاط هاله‌ی کم‌رنگی از رژ که روی لبم مونده بود رو پاک کرد و من متوجه شدم منظورش تمیزی دستمال کاغذی بوده؛ از کارش غرق خوشی شدم و اون لحظه برام مهم نبود تمیزی و کثیفی دستمال.

همون‌طوری با لحن نوازشگونه‌ای گفت:

-خانومم دوست داری این کارم رو بذاری پای تعصب یا غیرت بیش از حد، مهم نیست برام، باید بگم من با استفاده‌ی شما از لوازم آرایشی مشکلی ندارم به شرطی که توی مجلس عروسی باشه و اون هم فقط سمت خانوم‌ها یا هم فقط برای خودم.

قلبم لرزید و بی‌اختیار لب پایینم رو کشیدم زیر دندونم، این غیرتی شدن یعنی دوستم داشت دیگه؟ یعنی قشنگ شدنم رو فقط سهم خودش می‌دونست؟ چی بهتر از این؟ دلم ضعف رفت که دست‌هام رو دور کمرش حلقه کنم و تاپ تاپ قلبم رو تو آغوشش آروم؛ ولی نمی‌شد. برای همین با حرص لب پایینم رو بیشتر زیر دندون‌هام له کردم، نگاه امیرعلی که روی لبم بود و خاص خندید.

یه قدم به عقب رفت و با شیطنت ولی آروم گفت:

-حیف که نمیشه.

ابروهام بالا پرید و قیافه‌م متعجب شد، لبم هم از شر دندون‌هام خلاص شد؛ با احتیاط شروع کرد به خندیدن و من گیج‌تر شدم که چی نمی‌شد؟

romangram.com | @romangram_com