#به_همین_سادگی_پارت_256
لبخندی روی لبم نشوندم و رو به همه سلام بلندی گفتم و فاطمه خانوم هم بعد از من سلام کرد و هر دو جواب شنیدیم. فاطمه خانوم نزدیک عمواکبر رفت و امیرعلی نزدیک من اومد با اون لبخند دوست داشتنیش.
-خوش گذشت؟
حیف جا و مکانش نبود وگرنه با ذوق دستهام رو به هم میکوبیدم و دو وجب میپریدم هوا و بعد میگفتم عالی بود؛ اما خب نمیشد، برای همین همه ذوقم رو ریختم توی صدام.
-خیلی خوب بود.
لبهاش کش اومد، انگار درصد ذوق و شیطنتم رو از توی چشمهام خونده بود، وسط خنده چین کمرنگی افتاد روی پیشونیش و بعد سرش جلو اومد و نزدیک گوشم.
-خانومم قرار نشد فقط قسمت خانومها از اون رژت استفاده کنی؟ چرا پاکش نکردی؟
نمیدونم چرا خجالت کشیدم و سرم پایین افتاد. آخه اینقدر دقت؟! توی تاریکی کوچه چهطوری متوجه رنگ لبم شد؟ قبل از اومدنمون هم که اومده بود خونهمون دنبالم و منتظر شد تا حاضر بشم، وقتی من رو رژ به دست دید که فقط موقع عروسیها ازش استفاده میکردم، مانع کارم شد و ازم خواست توی جلسهی خانومها ازش استفاده کنم؛ من هم به حرفش عمل کردم؛ ولی خب فکر میکردم بعد از خوردن اون شام خوشمزهای که برنجش بوی کنده میداد و تو خونهی همسایه بغلی خاله لیلا درست شده بود، حتما اثری ازش روی لبهام نمونده.
-دلخور شدی؟
سکوت و خجالتم رو اشتباه براداشت کرده بود، هول کردم.
-نه... نه...
romangram.com | @romangram_com