#به_همین_سادگی_پارت_255
-ممنونم. من هم خیلی خوشحال شدم اومدین.
-باعث افتخارم بود که دعوتم کردین، مگه میشد نیام.
لبخندش کش اومد که صدای کل کشیدن بلند شد و این یعنی داماد وارد خونه شده، سریع عقب کشیدم.
-من دیگه برم، طفلکی آقا داماد اگه بفهمه من جاش رو تصاحب کردم غصهش میگیره.
محدثه باز هم با احتیاط خندید و من دور شدم و موقع روبهروشدن عروس و داماد با هم و دست دادنشون، من هم با بقیه از سر ذوق و شادی دست زدم و دعای خوشبختی کردم براشون، با دیدن نگاههاشون به هم که پر از عشق و دلدادگی بود.
***
پرانرژی از خاله لیلا خداحافظی کردم و همینطور از محدثه که داشت تازه شام میخورد کنار شوهرش. همراه فاطمه خانوم بیرون اومدم. کوچه پر بود از آقایونی که شام خورده بودن و منتظر خانومهاشون بودن؛ فاطمه خانوم به جایی اشاره کرد.
-آقاها اون سَمتن.
به سمتی که فاطمه خانوم اشاره کرد راه افتادیم. امشب علیآقا هم اومده بود، تک پسر عمواکبر که اونشب که رفته بودیم خونهشون نبود و نمیدونم کجا بود. عالیه هم تک دخترعمو بود ولی اون عروس شده بود و علی آقا هنوز مجرد بود.
سر که بلند کردم نگاه امیرعلی رو دیدم که با یه لبخند داره به نزدیک شدن ما نگاه میکنه و من عاشق این لباس چهارخونه آبی فیروزهایش بودم که بهش میاومد. مثل همیشه ساده پوشیده بود؛ پیراهن و شلوار. علیآقا هم همینطور، فقط این وسط اکبرآقا بود که کت و شلوار پوشیده بود ولی با یه دوخت ساده.
romangram.com | @romangram_com