#به_همین_سادگی_پارت_254
-خب وقتی فهمیدم اول شوکه شدم؛ ولی کم کم با دیدگاه امیرعلی آشنا شدم و دوست داشتم من هم تجربه کنم اون چیزی رو که امیرعلی داشت باهاش ساده کنار میاومد؛ اما برای من خیلی سخت بود و شاید تصورش برای بقیه سختتر.
-پس از سر عاشقی این کار رو انجام دادین؟
خب حالا علت حرفم معلوم شد؛ ولی فقط هم از سر عاشقی نبود، شاید هم بود! واقعا نمیدونستم! چشمکی نثار محدثه کردم.
-آره دیگه.
سعی کرد حواسش باشه عروسه و باید سنگین باشه، برای همین با احتیاط خندید وگرنه مطمئناً از ته دل و بلند میخندید به این حرکتهای من که زود صمیمی شده بودم. جای عطیه خالی که همیشه میگفت زود پسرخاله میشی با همه؛ یکم خانوم باش.
خانومی همونطور که چادر رنگی به سرش میکشید داد زد:
-خانوما آقا داماد داره میاد.
از روی صندلی بلند شدم و دوباره دست محدثه رو فشردم.
-خب من دیگه برم. خوشحال شدم از آشناییت، خوشبخت باشین.
لبخند مهربونی زد.
romangram.com | @romangram_com