#به_همین_سادگی_پارت_253


خندید، از سر ذوق.

-نه اصلا. دست و پاشون رو هم می‌بوسم.

با خنده سر تکون دادم به حرف ساده ولی از ته قلبش. به دسته گلش خیره شد و یه گلبرگ گل سرخ رو بین انگشت‌هاش لمس می‌کرد.

-شما چه‌طوری جرأت کردین برین؟

-اوم... خب راستش یکم قصه‌ش مفصله، من هم مثل تو خیلی می‌ترسیدم ولی...

خنده‌ش گرفت.

-ولی؟

من هم خندیدم به این مبهم حرف زدنم.

-می‌دونی محدثه جون من عاشق امیرعلی‌ام، شوهرم رو میگم؛ بعد از عقدمون فهمیدم میره کمک عمواکبرش. اکبرآقا رو می‌شناسی که؟

به نشونه‌ی آره سر تکون داد و من با خودم فکر کردم الان اعلام کردن عشقم نسبت به امیرعلی چه دلیلی داشت برای گفتن علت رفتنم! شونه‌هام رو برای خودم آروم بالا انداختم و ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com