#به_همین_سادگی_پارت_252
با حرف محدثه نگاه از آینهی دور نقرهای روبهروم و تصویر خودم که توش افتاده بود گرفتم. همیشه دوست داشتم مثل فیلمها از تو آینهی بختم زیرچشمی امیرعلی رو دید بزنم ولی خب قسمت نشده بود؛ چون عقد ما این قدر هول هولکی بود که فقط خریدمون حلقه بود و قرآن و بقیهی خریدها مونده بود برای جلسه عروسی و با خودم فکر کردم اگه محدثه هم مثل من همچین آرزویی داشته باشه الان چه حالی داره که به جای شوهرش تصویر من کنار خودش تو آینه جا خوش کرده! از فکرم خندهم گرفت؛ ولی الان خندیدن اصلا درست نبود و سعی کردم خندهم رو پشت لبخند مهربونی قایم کنم و به چشمهای آرایش شده محدثه نگاه کردم.
-خاله لطف دارن، من تعریفی نیستم ولله.
به لحن صمیمیم خندید.
-راستش محیا خانوم...
پریدم وسط حرفش، از لفظ خانوم کنار اسمم خوشم نمیاومد به خصوص اگر طرف مقابلم یه دختر بود و هم سن و سال خودم. اسمم رو بیهیچ پسوندی ترجیح میدادم؛ چون صمیمیت خاصی ایجاد میکرد.
-بیخیال خانوم گفتن و این حرفها محدثه جون، من با محیا خالی راحتترم.
لبخندی صورتش رو پر کرد.
-باشه. راستش مامان خیلی از برخورد شما تعریف میکرد، من با اینکه مامان بابام هر دو غسال هستن هنوز هم جرأت نکردم از نزدیکی اونجا رد بشم؛ واقعیتش هم ترس مانع بود و هم قدیمها خجالت.
میدونستم از چی حرف میزنه.
-حالا چی؟
romangram.com | @romangram_com