#به_همین_سادگی_پارت_251


دسته گلش رو توی دستش جابه‌جا کرد و بعد دست آزادش رو توی دستم گذاشت.

-سلام. ممنون، خیلی خوشحالم که اومدین.

دستش رو فشار نرمی دادم که خاله لیلا گفت:

-خاله دوست داری پهلوی محدثه بشین، فعلا خبری از آقا دامادمون نیست.

از بچگی عاشق این بودم که کنار عروس بشینم و باهاش حرف بزنم، کلی از پیشنهاد خاله کیف کردم؛ ولی نگاه پرتردیدم رو به محدثه دوختم.

-نمی‌خوام محدثه خانوم معذب بشن.

محدثه پف دامنش رو جمع کرد.

-نه اصلا، بفرمایید.

من هم سرخوش روی صندلی داماد جا گرفتم، توی دلم قند آب می‌کردن و چه حس خوبی بود.

-مامان خیلی از شما تعریف کردن، خیلی دوست داشتم ببینمتون.

romangram.com | @romangram_com