#به_همین_سادگی_پارت_250
خوشحال تقریباً از جا پریدم و دست تو دست خاله لیلا از وسط جمعیت نسبتاً زیادی که نزدیک عروس و سفرهی عقد سادهش نشسته بودن، با احتیاط که مبادا پای کسی رو لگد کنم رفتیم سمت عروس که حالا حواسش رو از آینهی بختش گرفته بود و متوجه ما بود.
خاله لیلا با دیدن محدثه شروع کرد به قربون صدقه رفتن.
-الهی قربون دختر خوشگلم برم که اینقدر ماه شده.
محدثه هم لبخندی صورتش رو پر کرد.
-خدا نکنه مامان .
خاله لیلا دستش رو پشتم گذاشت.
-این هم محیا خانوم که برات تعریفش رو کرده بودم.
لبخندی روی لبهام نشست؛ یعنی این قدر مهم بودم که خاله لیلا راجع به من با دخترش حرف هم زده بود.
دستم رو جلو بردم.
-سلام... تبریک میگم، خوشبخت باشین.
romangram.com | @romangram_com