#به_همین_سادگی_پارت_249
با صدای خاله لیلا صورت خندونم رو که به جمعیت در حال شادی دوخته بودم گرفتم و بدون حذف کردن لبخندم به خاله لیلا دوختم. فاطمه خانوم به جای من جواب داد:
-همه چی هست، مرسی لیلا جان.
همون اول از برخورد فاطمه خانوم و خاله لیلا حدس زده بودم باید از قبل با هم آشنا بوده باشن و صمیمی.
-محیا خانوم غریبی که نمیکنی؟
با این همه صمیمیت مگه آدم غریبی میکرد؟!
لبخندم عمق گرفت.
-نه اصلا
-دوست داری با هم بریم جای محدثه؟
میدونستم محدثه دختر خاله لیلاست و عروس امشب. خیلی دوست داشتم؛ ولی گفتم شاید رسم ادب نباشه فاطمه خانوم رو تنها بذارم. فاطمه خانوم هم که حواسش هم به صحبت ما بود هم از دست زدن دست نمیکشید گفت:
-دوست داری برو محیا جون، چرا معطلی؟!
romangram.com | @romangram_com