#به_همین_سادگی_پارت_248
-دوستت دارم.
مکث کرد و بعد از چند ثانیه با بسم الله الرحمن الرحیم سوره بعدی رو شروع کرد به خوندن و من پلکهام با آرامش عجیبی روی هم افتاد.
***
نگاهم رو روی خانومی که کل میکشید ثابت نگه داشتم و فاطمه خانوم که کنارم نشسته بود در ادامه کل کشیدن اون خانوم همراه بقیه شروع کرد به دست زدن. همون موقع هم عروس با لباس سفید و دامن پفیش وارد خونه شد که اول از همه خاله لیلا رفت سراغش، عروس هم اصلا مراعات صورت آرایششده و موهاش رو نکرد و مثل بچهها خزید بغل مامانش؛ از همین دور هم برق اشک رو تو چشمهای هردوشون میدیدم. یه لحظه دلم لرزید، من هم شب عروسیم از مامان جدا میشدم، از بابا و حتی داداشهای دو قلویی که عاصی بودم از دستشون؛ چه لحظهی تلخی که همهی خوشی شب عروسی رو زایل میکرد. نمیدونم چرا من اشک جمع کردم توی چشمهام، یکی نبود بگه آخه عروسی هم جای گریهست؟ به خودم نهیب زدم که تقصیر من چیه اینها وسط عروسیشون سکانس احساسی اجرا میکنن.
-عروس خوشگل شده، نه؟
با صدای فاطمه خانوم که هنوز داشت دست میزد نگاه از جای خالی عروس و خاله لیلا گرفتم و به عروس که حالا سر جای خودش محجوب و سر به زیر نشسته بود دوختم. موهاش فر شده بود با رنگ اصلی خودش همون خرمایی تیره و یه آرایش ملایم.
-آره خیلی.
گمونم این سوال و جواب رو همیشه همه با ورود عروس از هم میپرسیدن؛ چون سر که چرخوندم نگاه همه روی عروس بیچاره بود که نگاهش رو زیر انداخته بود و جرأت نمیکرد سر بلند کنه. صدای دست و سوت و کل کشیدن هم که قطع نمیشد. اون وسط هم یکی از خانومها شروع کرد شعر محلی رو در وصف عروس خوندن و بقیه هم با دستهاشون و ماشاءالله ماشاءالله گفتن همراهیش کردن.
خیلی وقت بود عروسیای نرفته بودم که توی خونه برگزار بشه، همیشه تالار بود و صندلیهایی که باید سیخ روش مینشستی و صدای بلند ضبط و آهنگهای تندش و غریبی کردن با افراد حاضر در جلسه که هر کدوم با یک مدل مو و لباس بودن و با همهی آشنا بودنت برات میشدن غریبه که مبادا با احوالپرسی و روبوسی آرایششون بهم بریزه؛ برای همین امشب حسابی داشت بهم خوش میگذشت. به خاطر جمعیت زیاد و خونهی نقلی همه دایرهوار و پشت به هم روی زمین نشسته بودیم و هیچکس هم نگران چروک شدن لباس مجلسیش نبود. همه با هم روبوسی می کردن و با خنده رد رژهایی که روی صورتهاشون میموند رو پاک. شربتم رو تو لیوان شیشهای میخوردم و شیرینیم رو توی ظرف چینی گلسرخی، خبری از ظرف یک بار مصرف نبود و روی پیشونی هیچکس هم اخم نبود به خاطر این همه ظرفی که کثیف میشد. تازه با اینکه با همه غریبه بودم نوع برخورد و تعارف کردنشون جوری بود که انگار چندساله میشناسمشون و من چه ذوقی کرده بودم به خاطر این همه محبت و دوستی اون هم به صورت یک جا بین این همه غریبه.
-چیزی لازم ندارین؟
romangram.com | @romangram_com