#به_همین_سادگی_پارت_247


-نه نه، صبر کن دراز بکشم که خوابم ببره و دیگه نتونم فکر و خیال کنم.

-باشه.

صاف شدم و سرم رو روی بالشتم گذاشتم و گوشی رو به گوشم چسبوندم که گفت:

-بخونم محیا خانوم؟

-آره ممنون، فقط امیرعلی اگه یه بار جواب خداحافظیت رو ندادم بدون که خوابیدم، باز صدام نزنی بیدارم کنی ها... بد خواب بشم؛ خودت گوشی رو قطع کن. پیشاپیش شبت بخیر.

با اخطار گفت:

-بخونم؟

چشم‌هام رو بستم.

-آره بخون.

صوت قشنگ قرآنش بلند شد و من آرامش می‌گرفتم از سوره‌های کوچیک قرآنی که امیر‌علی برام می‌خوند. سوره توحیدش رو که تموم کرد چشم‌هام داشت گرم می‌شد، آروم و با صدای پر از خوابی گفتم:

romangram.com | @romangram_com