#به_همین_سادگی_پارت_245


لحنش نشون از شوخی داشت؛ ولی من هم الکی خودم رو زدم به دلخوری.

-امیرعلی اذیت نکن دیگه.

باز هم خندید، انگار به چیزی که می‌خواست رسیده بود؛ من هم با خودم فکر کردم چه دل بزرگی داره خاله لیلا و منی رو که فقط یه روز دیده بود دعوت کرده تا شریک شادی‌هاش باشم، چه خوب.

-شوخی کردم خانوم گل، چرا دلخور میشی؟! حالا میای؟ چون دیگه چهلم بابای نفیسه خانوم هم گذشته و بی‌احترامی هم نمیشه. حالا چی‌کار کنیم؟! بریم یا نه؟

ذوق کردم، عاشق مهمونی‌هایی بودم که خودمونی تعارفت می‌کردن، باز هم فراموشم شد که مثلا دلخور بودم.

-آخ جون عروسی. آره میام، چرا که نه؟!

-خوبه، خانواده‌ی عمواکبر هم دعوتن.

-چه عالی، این‌جوری دیگه من تنها نمی‌مونم خجالت بکشم.

-حسابی خواب رو از سرت پروندم نه؟

لپ‌هام رو باد کردم و با صدا خالی.

romangram.com | @romangram_com