#به_همین_سادگی_پارت_243


-خاله لیلام؟ من که...

هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که تلنگری به حافظه‌م وارد شد.

-آهان خاله لیلا!

به گیجی و بی‌حالی و شیطنتم که با هم قاطی شده بود، این‌بار از ته دل خندید و خودش هم شیطنت یاد داشت.

-بله خاله لیلا. حسابی بنده خدا رو بردی تو شوک، البته اون که جای خود داره من با همه‌ی دل‌نگرانیم هم یه لحظه تعجب کردم.

-چرا آخه؟ خب من خاله ندارم، هر کی رو می‌بینم سریع برام میشه خاله.

-قربون دل مهربونت خانوم. راستش اصلا فکر نمی‌کردم توی دیدار اول این‌قدر خودمونی برخورد کنی، با خودم می‌گفتم یه ذره تردید شاید هم...

دلم لرزید از لحنش که یهویی تغییر کرد و شد مهربون و نوازشگر و شاید هم پر‌تشکر.

از سکوتش استفاده کردم.

-شاید چی؟

romangram.com | @romangram_com