#به_همین_سادگی_پارت_242


-من هم مثل تو امروز خیلی خسته شدم اومدم که بخوابم؛ ولی با این تفاوت که من شام خوردم. کاش یه چیزی می‌خوردی دختر خوب، دیروز که اصلا چیزی نخوردی. مامان گفت صبح هم درست صبحانه نخوردی، معده‌ت داغون میشه ها.

گرم شده بودم از دل‌نگرانیش که حتی احوال صبحم رو از عمه پرسیده بود.

-دلم چیزی نمی‌خواست، الان هم اشتها نداشتم.

سکوت کرده بود و من حس می‌کردم لبخند می‌زنه.

-راستی یه چیزی محیا...

بی‌حال بودم؛ ولی نمی‌تونستم جلوی قلبم رو بگیرم که فرمان می‌داد به مغزم موقع صحبت با امیرعلی.

-جون دلم؟

صداش رگه‌های خنده داشت.

-خاله لیلاتون زنگ زد احوالت رو پرسید.

توی ذهنم شروع کردم به گشتن و گیج گفتم:

romangram.com | @romangram_com