#به_همین_سادگی_پارت_241
-دشمنت شرمنده.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-میدونستم کلاسهات پشت سر همه و دیر میای خونه، گفتم بذارم خستگیت در بره شام بخوری بعد بهت زنگ بزنم؛ حالا...
سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم و باز هم پریدم وسط حرفش.
-شام نخوردم.
اینبار خندید به منی که صبر نمیکردم حرفش رو کامل بزنه و مثل بچهها حرف میزدم.
-حالا چرا شام نخوردی؟ حالت خوب نیست؟ هنوز هم...
-خوبم امیرعلی. گاهی ذهنم رو مشغول میکنه؛ ولی در کل حالم خیلی بهتره.
-خب خدا رو شکر. چیکار میکردی؟
-اومدم بخوابم، امروز خیلی خسته شدم. تو چیکار میکردی؟
romangram.com | @romangram_com