#به_همین_سادگی_پارت_240
-خوب بخوابی عزیزم، شبت بخیر.
***
حسابی خسته بودم و چشمهام پر از خواب، همیشه شنبهها خسته کننده بود؛ چون تا شب کلاس داشتم. دیروز هم که همهی خوابهام توی استرس بود و میشد گفت توی چهل و هشت ساعت اصلاً نخوابیده بودم. به خونه که رسیدم بدون شام روی تختم دراز کشیدم تا بخوابم، حالم خیلی بهتر بود و دلهرههای دیشب جاش رو به حس شیرین و خوبی داده بود که از آغوش امیرعلی گرفته بودم. صبح که بیدارشده بودم امیرعلی نبود و من اول چهقدر از عمه خجالت کشیده بودم و عطیه با شوخی چهقدر به من طعنه زده بود برای اولین باری که به موقع خواب آغوش امیرعلی رو تجربه کرده بودم.
به خاطر فشرده بودن کلاسهام، صبح با اس ام اس از امیرعلی تشکر کرده بودم، شاید هم از سر خجالت و چه خوب که اون هم با اس ام اس احوالم رو پرسیده بود. لبخند شیرینی بیاختیار روی لبم جا خوش کرد؛ اما به خودم که اومدم یه لحظه تاریکی اتاقم من رو ترسوند و دلم پرواز کرد برای آغوش امیرعلی که برام امنترین جای دنیا شده بود.
با ویبره رفتن گوشیم بیحوصله از تخت جدا شدم؛ ولی با دیدن اسم امیرعلی روی گوشیم بلافاصله تماس رو وصل کردم و چنگ زدم قلبم رو که یکم بیقرار شده بود.
-سلام.
صداش مثل همیشه پر از مهربونی بود و پیشقدم شده بود برای سلام کردن.
-سلام، خوبی؟
-ممنون. شما چهطوری؟ بهتری؟ امروز سرم شلوغ بود نشد زودتر زنگ بزنم احوالت رو بپرسم، شرمنده.
پاهام رو توی شکمم جمع کردم و وسط صحبتش گفتم.
romangram.com | @romangram_com