#به_همین_سادگی_پارت_239
-جونم، چیه؟
جوابی ندادم که اومد نزدیکتر و بازوش رو گذاشت زیر سرم، قلبم داشت از سینهم بیرون میپرید.
-چرا این قدر قلبت تند میزنه محیا؟ بغلت کردم تا راحت بخوابی، اگه ناراحتی خب بگو عزیز من.
سرم رو به قفسه سینهش تکیه دادم.
-نه، خب خجالت میکشم.
آروم خندید ولی از ته دل و دستهاش محکمتر دورم حلقه شد.
-از من خجالت میکشی دختر خوب؟
صورتش رو خم کرد توی صورتم و گونهم رو بوسید.
-حالا آروم بخواب و نترس.
چشمهام رو بستم و امیر علی زیر گوشم شروع کرد به قرآن خوندن؛ حمد خوند و چهار قل و من آرامش گرفتم از این آیههایی که مثل خوندنشون توی غسالخونه معجزه میکردن و من رو آروم. پلکهام داشت سنگین میشد که بـ ـوسهی کوچیکی نشوندم روی قلب امیرعلی که آروم میتپید و برام شده بود لالایی. آیت الکرسی که برام میخوند رو تموم کرد و زیر گوشم گفت:
romangram.com | @romangram_com