#به_همین_سادگی_پارت_238
امیرعلی آروم من رو از خودش جدا کرد، شروع کرد به پاک کردن اشکهام و من با دیدن لبخند مهربونش تازه یاد موقعیتم افتادم و حس غریبی افتاد به جونم.
-بهتر شدی؟
نمیتونستم به چشمهای امیرعلی نگاه کنم، سرم رو بالا و پایین کردم؛ روی بالشت ضربه زد.
-حالا راحت بگیر بخواب، من اینجام.
کمی مکث کردم و بعد خیلی آروم دراز کشیدم، پتو رو روم مرتب کرد و کنارم دراز کشید. قلبم روی هزار میزد، ترس و دلهره و خجالتم با هم قاطی شده بود و سرم به قفسه سینهم چسبیده بود.
-محیا معذبی؟
سر بلند کردم و سریع گفتم:
-نه نه.
حالا چشمهام به تاریکی عادت کرده بود و خوب میدیدمش. چشمهاش رو ریز کرد، نمیخواستم اشتباه برداشت کنه، مثل بچهها دوباره بغض کردم به این حال مسخرهم و فقط گفتم:
-امیرعلی؟
romangram.com | @romangram_com