#به_همین_سادگی_پارت_237
فشار نرمی به بدنم داد.
-خانومی به این چیزها فکر نکن.
-نمیتونم، نمیشه. همهش میترسم، من قراره چهطوری بمیرم امیرعلی؟ خاله لیلا میگفت این خانومه خوب بوده چون لبخند رو لبهاش بود، من خیلی بنده بدی هستم.
هق زدم.
-خدایا من رو ببخش.
-هیس، آروم گلم. خدا بزرگه، مهربونه، آروم باش.
به بازوهای برهنهش چنگ زدم.
-قول دادی وقتی من مردم تو غسلم بدی، قول دادی، مگه نه؟
دهنش رو به گوشم چسبوند و نفسهای داغش باعث شد چند درجه تب کنم.
-نباشم همچین روزی رو ببینم عزیز دلم.
romangram.com | @romangram_com