#به_همین_سادگی_پارت_236


چادر نمازم رو روی پاهام کشید.

-قول میدم، حالا بخواب.

چشم‌هام رو بستم و نفهمیدم کی زیر نوازش دست‌های امیرعلی خوابم برد.

خواب‌های عجیب و غریب می‌دیدم، با وحشت چشم‌هام رو باز کردم؛ همه جا تاریکی محض بود. تصویر غسال‌خونه و جنازه‌ی کفن‌پیچ اومد جلو چشم‌هام، دهن باز کردم جیغ بزنم که از پشت کسی بغلم کرد و دستش جلو دهنم رو گرفت و من فقط می‌لرزیدم.

-آروم محیا جان ، منم. نترس عزیزم من این‌جام.

با شنیدن صدای امیرعلی بی‌اختیار اشک‌های پر از اضطرابم ریخت. سریع چرخیدم و خودم رو توی آغوشش قایم کردم و هق‌هقم رو توی سینه‌ش خفه کردم، برام امن‌ترین جای دنیا بود حصار دست‌هایی که محرم بودن باهام.

-امیرعلی من خیلی ترسوام ببخشید، ببخشید. حتما میگی خیلی لوسم اما...

موهام رو نوازش کرد و سرم رو بوسید.

-من اصلا همچین چیزی نمیگم، می‌دونستم امشب این‌جوری میشی برای همین خواستم بمونی. اولش همیشه این‌جوریه تا با خودت کنار بیای.

-الان اون خانومه که خاله لیلا غسلش داد توی قبره، نه؟

romangram.com | @romangram_com