#به_همین_سادگی_پارت_233


با اون حال خرابم هم خجالت کشیدم؛ ولی یه حس خوبی هم داشتم.

-آخه...

-آخه نیار مامان بمون. امیرعلی شوهرته دخترم، این که دیگه خجالت نداره.

دلم ضعف رفت برای این صحبت‌های مادر و دختری که مثل همیشه از پشت تلفن هم مامان حالم رو درک کرد.

بی ‌هوا گفتم:

-دوستتون دارم مامان .

-من هم دوستت دارم. کاری نداری؟ چیزی لازم نداری؟

-نه ممنون.

مواظب خودت باش، سلام برسون.

چشم آرومی گفتم و بعد خداحافظی کردم و تماس قطع شد. آهسته دستم رو پایین آوردم و نگاهم روی تلفن همراه ساده و معمولی امیرعلی موند، انگار قصد داشت تا ابد تو دنیای سادگی‌هاش بمونه؛ دنیای واقعی که حل نشه با یه دنیای مجازی. چه خوب بود دنیای امیرعلی و من چه با اطمینان می‌تونستم تکیه کنم بهش؛ چون امروز تازه رسیده بودم به واقعیت، به باور زندگی و به این که چه زود همه می‌رسیم به ته خط، به وقتی که خدا بگه برگه‌ی زندگی بالا.

romangram.com | @romangram_com