#به_همین_سادگی_پارت_232
گوشی رو به گوشم چسبوندم، صدام لرزش داشت به خاطر حال خرابم.
-سلام مامان.
صدای مامان نگرانتر از همه بود.
-سلام مامان، چی شده؟ بیرون چیزی خوردی؟
-نه، ولی حالم اصلا خوب نیست.
-صبح هم که میرفتی رنگ به رو نداشتی مادر.
چشمهام رو که از درد معده روی هم فشار میدادم، باز کردم؛ امیرعلی تو اتاق نبود. صبح از ترس بود و حالا اون ترس و وحشت ده برابر شده بود.
بازم بغض کردم.
-مامان میاین دنبالم.
-نه مامان، عمهت زنگ زد اجازه خواست اونجا بمونی. طفلکی امیرعلی خیلی دل نگرانته، دوست داره پیشش باشی خیالش راحتتره، شب رو بمون.
romangram.com | @romangram_com