#به_همین_سادگی_پارت_231
-مطمئن باشم؟
سرم رو چرخوندم و انگشت تو هوا موندهش رو بوسیدم.
-آره مطمئنِ مطمئن. مرسی که هستی و دل نگران.
نگاهش رو به چشمهام دوخت، توی چشمهاش محبت موج میزد. نیمخیز شد و پیشونیم رو بوسید.
-نمازت رو بخون، جوشونده رو هم بخور.
امروز شده بود روز بـ ـوسههای امیرعلی که غافلگیرانه مینشست روی صورتم و آرامش پشت آرامش بود که منتقل میکرد به روحیهی داغونم.
***
شب شده بود و من با چادر بعد خوندن نماز عشا بیحال کف اتاق افتاده بودم. نهار نتونسته بودم بخورم و خدا رو شکر عمه گذاشته بود به پای مسمومیتم؛ ولی چشم غرههای عطیه که به من و امیرعلی میرفت نشون میداد که میدونه چرا نمیتونم نهار بخورم. فکر میکردم توی معدهم یه گوله آتیشه، معدهم خالی بود؛ ولی همهش بالا میآوردم. فشارم پایین بود و همه رو دلنگران کرده بودم به خصوص امیرعلی رو که همهش زیرلب خودش رو سرزنش میکرد.
امیرعلی وارد اتاق شد و تلفن همراهش رو گرفت سمتم.
-بیا مامانته.
romangram.com | @romangram_com