#به_همین_سادگی_پارت_230


لبخندی زدم.

-ممنون، قبول حق.

اخم ظریفی کرد.

-حالت بد شد؟

-چیز مهمی نبود، عمه شلوغش کرد.

دل نگران گفت:

-چرا صدام نزدی؟

خوشحال از دل‌نگرانی‌های امروزش گفتم:

-خوبم امیرعلی، باور کن.

با انگشت اشاره‌ی تا شده‌ش شقیقه‌م رو نوازش کرد.

romangram.com | @romangram_com