#به_همین_سادگی_پارت_229


-نمی‌دونم از صبح زیاد حالم خوب نبود.

-جوشونده می‌خوری؟

جوشونده؟! حالم مگر با جوشونده‌های ضدتهوع عمه خوب شه.

-اذیت نشین، بهترم.

عمه رفت سمت آشپزخونه.

-چه تعارفی شدی تو، الان برات درست می‌کنم .

کلافه نفس کشیدم و چه بد بود نقش بازی کردن.

چادر رنگی رو روی سرم مرتب کردم و زیر لب اذان و اقامه می‌گفتم. امیرعلی قامت بسته بود و من با نگاهم قربون صدقه‌ش می‌رفتم. دست‌هام رو تا نزدیکی گوشم بالا آوردم، یاد کردم بزرگی خدا رو و قامت بستم؛ با بسم الله گفتنم انگار معجزه شد و همه وجودم آروم.

نمازم که تموم شد سجده شکر رفتم تا یادم بمونه همیشه خدا رو دارم و چه‌قدر ممنونش هستم. با بلند شدنم امیرعلی جوشونده به دست روبه‌رو و نزدیکم نشست.

-قبول باشه.

romangram.com | @romangram_com