#به_همین_سادگی_پارت_227
-پاشو وضو بگیر نماز بخون دلت آروم میگیره.
کنار شیر آب نشستم و به صورتم آب پاشیدم، نسیم خنک موهام رو به بازی گرفته بود. حالم خیلی بهترشده بود، با اولین بـ ـوسهای که امیرعلی کاشته بود روی گردنم. به سادگیِ جمله دوستت دارم بود و همونقدر هم پر از احساس. البته اگه فاکتور میگرفتیم از اون بـ ـوسهای که توی خواب روی چشمم کاشته بود.
-اونجا چرا بابا! برو آشپزخونه وضو بگیر سرما میخوری.
لبخند زدم به عمو احمدی که سجاده به بغل میرفت تا توی هال نماز بخونه.
-همینجا خوبه، آب خنک بهتره.
عمو با لبخند مهربونی در هال رو باز کرد.
-هر جور راحتی دخترم، التماس دعا.
-چشم، شما هم من رو دعا کنین.
حتما بابایی گفت و در هال رو بست. انگشت اشارهم رو امتداد دماغم کشیدم تا فرق باز کنم. عطیه همیشه به این کار من میخندید و مامان میگفت خدابیامرز مامانبزرگم هم همینجور فرق باز میکرده برای وضو. یاد مامانبزرگ، دوباره امروز رو یادم آورد، سرم رو تکون دادم تا بهش فکر نکنم؛ ولی با دیدن صابون سبز و پرکف کنار شیرِ آب دوباره تخت غسالخونه و صابون پر از کفی که اونجا بود یادم اومد. معدهم سوخت و مایع ترشمزه و زردرنگی رو بالا آوردم. صدای هول کرده عمه رو شنیدم.
-چیه عمه؟ چی شدی؟
romangram.com | @romangram_com