#به_همین_سادگی_پارت_226
نگاه خصمانه و سرزنشگرش رو به من دوخت و بیرون رفت. خودش میدونست فرستادمش دنبال نخود سیاه؛ چون الان حال و روزم واقعا مساعد نبود برای شنیدن غرغر و نصیحتهاش. امیرعلی روی دو پاش جلوم نشست و دکمههای مانتوم رو باز کرد و مقنعهم رو از سرم کشید، نگاهش روی گردنم ثابت موند.
-چیکار کردی با خودت محیا؟
نگاهم رو چرخوندم تا گردنم رو ببینم؛ ولی نتونستم. انگشتش که نشست روی گردنم با حس سوزش، خودم رو عقب کشیدم و یادم افتاد اون موقعی که احساس خفگی میکردم چنگ انداختم به گلوم. نگاهش سرزنشگر بود که گفتم:
-اول هوای اونجا خیلی خفه بود، من...
ادامه حرفم با بـ ـوسهای که امیرعلی کاشت روی گردنم تو دهنم ماسید.
با لحن ملایمی گفت:
-قربونت برم آخه این چه کاریه کردی؟
از بـ ـوسهاش گرم شده بودم و آروم لب زدم:
-خدا نکنه.
با بلند شدن صدای اذون که نشون میداد وقت نماز ظهره، دستم رو کشید تا بلند بشم
romangram.com | @romangram_com