#به_همین_سادگی_پارت_224


عطیه مشکوک پرسید.

-چی شده امیرعلی؟ خانومت که جواب پس نمیده، نکنه دخترداییم رو دعوا کرده باشی؟!

امیرعلی خندید ولی خوب می‌دونستم خنده‌ش مصنوعیه؛ چون چشم‌هاش داد می‌زد هنوز نگران منه.

-اذیتش نکن بی‌حوصله‌ست.

-اون‌وقت چرا؟

امیرعلی کلافه پوفی کرد که من آروم گفتم:

-اگه دهن لقی نمی‌کنی من با امیرعلی رفتم غسال‌خونه.

هی بلندی گفت، چشم‌هاش گرد شد و داد زد:

-دیوونه شدی؟

دستم رو گرفتم جلوی بینیم.

romangram.com | @romangram_com