#به_همین_سادگی_پارت_223


کف اتاق امیرعلی با همون چادر دراز کشیدم.

-هیچی.

-آره قیافه‌ت داد می‌زنه چیزی نیست. امیرعلی کجاست؟ میرم از اون بپرسم.

-جون محیا بی‌خیال شو.

بالاخره رضایت داد و اومد توی اتاق.

- از زیر دست مامان بابا و جواب پس دادن فرار کردی، به من نمی‌تونی دروغ بگی.

سرگیجه داشتم، چشم‌هام رو روی هم فشار دادم. هول هولکی با عمه و عمو سلام احوال‌پرسی کرده بودم تا به حال و روزم شک نکنن؛ ولی عطیه تیز بود.

-چی شده محیا؟

با صدای امیر علی نیم خیز شدم.

-هیچی.

romangram.com | @romangram_com