#به_همین_سادگی_پارت_221


-نه می‌خوام کنارت باشم.

مهربون نگاهم کرد و با بستن در ماشین، دور زد و پشت فرمون نشست.

سرم حسابی بی‌هوا بود و امیرعلی زیرچشمی نگاهش به من. چشم‌هام رو با انگشت اشاره و شصتم فشار دادم.

-میشه سرم رو بذارم روی پات؟

با تعجب نگاهم کرد.

-این‌جا؟

به جای جواب چرخیدم و سرم رو روی پاش گذاشتم، کارهام دست خودم نبود. امروز خجالتی نبودم و فقط می‌خواستم ترسم رو با تکیه کردن به امیرعلی از بین ببرم.

-این‌جا اذیت میشی محیا، بهت گفتم برو عقب.

صدام بازم لرزید، توجه نکردم به حرفش.

-پات اذیت میشه؟

romangram.com | @romangram_com