#به_همین_سادگی_پارت_220


پاهای سستم رو بیرون از ماشین گذاشتم و خم شدم. مشت پرآب امیرعلی نشست روی صورتم؛ سردی آب شوکه‌م کرد و نفسم رفت.

-یخ زدم.

دستش مثل یه نوازش کشیده می‌شد روی صورتم.

-از عمد آب سرد گرفتم، حالت رو بهتر می‌کنه.

دوباره مشتش رو پر آب کرد و به صورتم پاشید و بعد هم آب ریخت روی دست‌هام. باد سردی که به صورت خیسم می‌خورد حالم رو بهتر می‌کرد، واقعا یه شوک بود برام که بهش احتیاج داشتم.

-بهتر شدی؟

با تشکر و یه لبخند مصنوعی در جواب نگاه منتظر امیرعلی گفتم:

-آره خوبم.

-می‌خوای بری عقب دراز بکشی؟

به نشونه منفی سر تکون دادم و پاهام رو آوردم تو ماشین.

romangram.com | @romangram_com