#به_همین_سادگی_پارت_219
-ببین با چشمهات چیکار کردی.
دست کشید روی گونههام و اشکهام رو پاک کرد.
-آخه با این حال و روزت چهطوری ببرمت خونهمون؟ جواب مامانم رو چی بدم؟
باز هم تکرار کردم:
-خوبم.
پوفی کرد.
-معلومه. یه دقیقه بشین الان میام.
با پیاده شدن امیرعلی چشمهام رو بستم، دیگه توانی تو بدنم نمونده بود.
-بچرخ صورتت رو آب بزنم.
نگاه گیجم رو دوختم به امیرعلی که در سمت من رو باز کرده بود و با یه شیشه آب معدنی، منتظر نگاهم میکرد.
romangram.com | @romangram_com