#به_همین_سادگی_پارت_218
-قول بده... قول بده، خواهش میکنم. تو که باشی دیگه نمیترسم، برام قرآن بخون مثل خاله لیلا، باشه؟
نگاهش کلافه بود و نگران، من هم همین امروز انگار ازش اطمینان میخواستم.
محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت:
-تمومش کن محیا خواهش میکنم، دارم دق میکنم. غلط کردم آوردمت، جون من آروم باش.
سرم روی گردنش بود، عطر شیرینش توی دماغم پیچید و حالم رو بهتر کرد و گریهم کمتر شد.
فشار آرومی به من آورد.
-بهتری خانومم؟
با صدای دورگهای گفتم:
-خوبم.
آروم من رو از خودش جدا کرد.
romangram.com | @romangram_com