#به_همین_سادگی_پارت_217


-من می‌ترسم امیرعلی. از مردن می‌ترسم، من نمی‌خوام بمیرم.

نگاه نگرانش روی صورتم می‌چرخید، هر دو بازوم رو گرفت و تکونم داد.

-محیا چی داری میگی؟

سرم رو فرو کردم تو سینه‌ش و هق زدم، عطر تن امیرعلی رو نفس کشیدم؛ دست‌هاش دورم حلقه شد و یه دستش نوازش‌گونه کشیده می‌شد روی سرم.

-آروم باش عزیز دلم، آروم.

نمی‌شد، نمی‌تونستم آروم بشم.

-اگه من مُردم قول میدی تو غسلم بدی؟ تو کفنم کنی؟ قول بده.

وحشت‌زده از خودش جدام کرد.

-چی میگی محیا؟ خدا نکنه بمیری، بس کن.

حالم خوب نبود، با دست‌های لرزونم دست‌هاش رو گرفتم و التماس کردم.

romangram.com | @romangram_com