#به_همین_سادگی_پارت_216


نگران گفت:

-مطمئنی خوبی؟

دیگه نتونستم بغضم رو کنترل کنم، همه‌ی تصویرهایی که امروز دیده بودم توی سرم چرخ می‌خورد و بوی کافور هنوز تو بینیم بود. اشک‌هام ریخت، امیرعلی هول کرده راهنما زد و گوشه‌ی خیابون پارک کرد، بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید.

-ببینمت محیا، چرا گریه می‌کنی؟

گریه‌م بیشتر شد و هق هقم بلند.

-امیرعلی... مثل مامان‌بزرگ بود.

-چی؟ کی محیا؟

حالم خوب نبود و فقط می‌خواستم حرف بزنم؛ ولی نمی‌شد، نفس بلندی کشیدم؛ یه بار... دوبار...

-بوی کافور هنوز توی سرمه، چی‌کار کنم؟

صدای نفس‌های کلافه امیرعلی رو می‌شنیدم. ترس به جونم افتاده بود، ترس از مرگ؛ خاله راست می‌گفت که ترس از مرده و غسال‌خونه بهونه‌ست و همه‌ی ما می‌خوایم از مردن فرار کنیم. چنگ زدم به یقه‌ی لباس امیرعلی.

romangram.com | @romangram_com