#به_همین_سادگی_پارت_215
امیرعلی با لبخند از خاله تشکر کرد.
-خب دیگه من میرم. خوشحال شدم از دیدنت محیا خانوم.
بغض کرده بودم، نمیدونم چرا؛ بیهوا و محکم خاله لیلا رو بغل کردم. نمیخواستم این حس بد از دیدگاهی که عامیانه شده بود، برای همیشه تو ذهنش بمونه و شرمنده باشه از کاری که خیلی بزرگ بود؛ اونی که باید شرمنده باشه ما بودیم که به خاطر نداشتن دل و جرأت سعی میکردیم با تمسخر ضعف خودمون رو بپوشونیم. چادرش بوی گلاب میداد و من باز هم عمیق عطر چادرش رو نفس کشیدم.
- برای امروز ممنونم.
-من که کاری نکردم، من ممنونم عزیزم. حالا هم دیگه برین، میدونم چه حالی داری.
سرم رو عقب کشیدم و بغضم رو با آب دهنم فرو دادم.
به محض راه افتادن ماشین، شیشه رو پایین کشیدم، دلم هوای آزاد میخواست.
-چیکار میکنی محیا؟ هوا سرده سرما میخوری.
صدام میلرزید، سریع به امیرعلی که قصد بالا بردن شیشه رو داشت گفتم:
-بذار باشه امیرعلی... خواهش میکنم، هوا خوبه.
romangram.com | @romangram_com