#به_همین_سادگی_پارت_213


-حالت بهتره؟

سر تکون دادم که خاله لیلا روپوشش رو درآورد.

-باز خوبه فقط اومدی این‌جا ترست بریزه، روز اولی که من اومدم این‌جا کمک کردم و شبش تا صبح از وحشت نخوابیدم؛ اما خب دیگه عادت کردم.

با صدای لرزونی گفتم:

-چی شد که خواستین این کار رو انجام بدین؟

-به خاطر شوهرم، اون هم یه غساله؛ من هم مثل تو خیلی می‌ترسیدم. راستش رو بخوای اول هم که محمودآقا اومد خواستگاریم ازش خوشم نمی‌اومد و نمی‌خواستم قبول کنم؛ اما خب زمان ما همه چی زوری بود حتی ازدواج. بزرگترها باید می‌پسندیدن که پسندیده بودن. برای ما هم قرار نبود خواستگار دکتر مهندس بیاد؛ همون شعار همیشگی که کبوتر با کبوتر و باز با باز. بی‌خیال این حرف‌ها، کم کم همه چیز فرق کرد و یه دل نه صد دل عاشق محمودآقا شدم و من هم مثل تو خواستم من رو بیاره این‌جا؛ اومدم از سر کنجکاوی. نمی‌دونم چی شد موندگار شدم و همون روز خواستم یاد بگیرم و این کارم بیشتر دامن زد به ترس روز اولم، خانومی که قبل از من این‌جا بود خانوم با خدایی بود و با این‌که وضعیت زندگی خوبی داشت، محض ثوابش می‌اومد. خدا رحمتش کنه خودم غسلش دادم، همین خانوم بود که فکر این که این‌ کار فقط مخصوص ما بدبخت بیچاره‌هاست رو از ذهنم انداخت بیرون؛ چون از بزرگی این کار برام گفت. خلاصه کنم برات، من هم روز اول خیلی ترسیدم، خیلی. می‌دونی محیا جون، مردم فکر می‌کنن چون شغلمونه دیگه برامون عادی شده، نمیگم نشده؛ ولی راستش گاهی هنوز هم من رو وحشت می‌گیره؛ وحشت از مرگ.

چادرش رو از جالباسی کوچیک دیواری برداشت.

-بریم که فکر کنم شوهرت دیگه پس افتاده.

لبخندی به صورتش پاشیدم و باهاش هم‌قدم شدم.

-وقتی بهم گفتی خاله لیلا و خودت دست بلند کردی و با من دست دادی خوشحال شدم، راستش به خاطر شغلی که دارم کمتر کسی بهم احترام می‌ذاره و همه فکر می‌کنن وظیفمه این کار رو انجام بدم. مردم دیدگاه خوبی نسبت به ما ندارن، تو خیلی خانومی و واقعا که تو و آقا امیرعلی به هم میاین.

romangram.com | @romangram_com