#به_همین_سادگی_پارت_212


-ولی من هنوز هم از مرده می‌ترسم.

لبخندی به صورتم پاشید.

-پاشو بیا این‌جا.

با ترس آب دهنم رو قورت دادم.

-پاشو بیا، بیا تا ترست بریزه.

قدم‌هام رو با تردید برداشتم و رسیدم بالا سر جنازه‌ی کفن‌پیچ شده که روی صورتش هنوز باز بود.

-ببین ترس نداره. این آدم یه روز کنارمون زندگی کرده و ممکنه از کنارت رد هم شده باشه؛ اما تو نترسیدی، حالا چرا می‌ترسی؟ این یه جسمِ بی‌روحه و ترس نداره.

نگاهم روی پوست چروکیده و سفید شده‌ی جنازه و فکی که با پنبه و شال سفید بسته شده بود، موند. اشک‌هام بی‌هوا ریخت و تشییع جنازه‌ی مامان‌بزرگ توی ذهنم تداعی شد.

-ازش نترس، براش فاتحه بخون این‌جوری قلب خودت هم آروم می‌گیره.

بی‌اختیار لب باز کردم و شروع کردم به فاتحه خوندن و نفهمیدم کی جنازه از اون‌جا برده شد.

romangram.com | @romangram_com