#به_همین_سادگی_پارت_211
-چه فرقی میکنه دخترم، قضاوت آدمها کار ما نیست؛ کار خدای بزرگ و بخشندهست.
نگاهم رو دزدیدم و به کفشهام دوختم، چه دل بزرگی داشت این خاله لیلای غسال. بوی صابون توی دماغم پیچید و با صدای شر شر آب توانم بیشتر تحلیل رفت. شروع کردم به قرآن خوندن، آیت الکرسی خوندم و سورههای کوچیک؛ قلبم داشت آروم میگرفت. فاتحه خوندم برای این مامانبزرگ غریبه و مامانبزرگ خودم. نفس عمیقی کشیدم؛ ولی ای کاش این کار رو نمیکردم، بوی کافور حالم رو بد کرد و چشمهام رو باز. بدن دیگه کفنپیچ شده بود و خاله لیلا هنوز هم زیر لب قرآن میخوند.
با صدای تحلیل رفتهای گفتم:
-خاله؟
نگاهی به من انداخت، گره کفن رو محکم کرد و قلب من لرزید.
-جانم؟ حالت خوبه؟
خوب نبودم؛ ولی سر تکون دادم به نشونه مثبت.
-شما هم که برای اولین بار اومدین اینجا ترسیدین؟ یا من دیگه خیلی...
-من هم ترسیدم دخترم، خیلی هم ترسیدم. میدونی دلیل ترس همهی ما از چیه؟ ترس از مرگ، ترس از مردن. ما میخوایم از این فکر فرار کنیم که یه روزی جای همهمون اینجاست، همهی ما آخرین حمامون رو باید بیایم اینجا تا پاک بشیم. وَ اِلّا مرده وحشت نداره، اینجا وحشت نداره؛ من هم کم کم این رو فهمیدم.
صدام میلرزید.
romangram.com | @romangram_com