#به_همین_سادگی_پارت_210


با صلواتی که می‌فرستادم چشم‌هام رو باز کردم و نگاهم روی بدن بی‌جونِ روی تخت غسال‌خونه موند، یه مامان‌بزرگ پیر؛ مثل مامان‌بزرگ من. خاله لیلا داشت آماده می‌شد برای غسل دادن.

-نگاهش کن، لبخند رو لبشه و این یعنی راحت رفته. بچه‌هاش میگن وقتی مرده تسبیح بین انگشت‌هاش بوده و در حال ذکر، خوش به حالش. اول و آخر جای همه ما این‌جاست خاله، مهم اینه که چه‌طوری بریم.

همون‌طور مات به جنازه خیره شده بودم و به حرف‌های خاله لیلا گوش می‌کردم. مامان‌بزرگ من هم تسبیح توی دستش بوده که تموم کرد، همون تسبیحی که مامان باهاش نماز شب می‌خوند.

-دیگه نگاه نکن.

نگاه پربغضم رو به خاله لیلا دوختم که لبخندی به من زد.

-می‌خوای بری بیرون؟

به نشونه‌ی منفی سر تکون دادم که گفت:

-پس تو هم قرآن بخون، مثل من. موقع غسل دادن همیشه قرآن می‌خونم هم دلم آروم می‌گیره هم یه ثوابی به روحشون می‌رسه.

-یعنی بدون این‌که بدونین آدم خوبی بودن یا نه براشون قرآن می‌خونین؟

خاله لیلا چارقد رو از سر این مامان‌بزرگ مرده بیرون می‌کشید.

romangram.com | @romangram_com