#به_همین_سادگی_پارت_209


لحن مهربونش آرومم کرد.

-اگه کمک لازم دارین...

خندید از ته دل و واقعاً تعارفم مسخره بود.

-بشین دختر، همین‌جوری داری پس میفتی. این‌جا بشین به چیزی هم دست نزن، به خصوص وقتی جنازه رو آوردن؛ این‌جوری دیگه مجبور نمیشی غسل میت بکنی.

بازم یادم افتاد برای چی این‌جا اومدم. روی صندلی کهنه نشستم و خاله لیلا پیشبند سبزی به خودش بست و چکمه و دستکش پوشید. زیر لب صلوات می‌فرستادم و ذکر می‌گفتم، جرأت نمی‌کردم نگاهم رو بچرخونم.

-شوهرت خیلی مرد خوبیه، روزی که این‌جا دیدمش و فهمیدم اکبرآقا عموشه و میاد کمک؛ باور نمی‌کردم! آخه تو این دوره و زمونه کمتر کسی پیدا میشه از این کارها بکنه.

چشم‌هام رو که روی هم فشار می‌دادم، باز کردم و به خاله لیلا نگاه کردم؛ نزدیک یه تختِ سنگی بود و داشت با شلنگ آب می‌شستش. حس می‌کردم نفس کم آوردم، از زیر مقنعه چنگ انداختم به گلوم.

-ممنون.

صدای قدم‌هایی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدن و لااله الا الله می‌گفتن، صدای ضجه‌های بلند گریه؛ بدنم رو سست‌تر می‌کرد. در که باز شد بی‌اختیار نگاهم رو چرخوندم و با دیدن تابوت، چشم‌هام رو روی هم فشار دادم. معده‌م شدید می‌سوخت و گوش‌هام از ترس سوت می‌کشید و صدای همهمه‌ی اطرافم رو دقیق نمی‌فهمیدم.

-باز کن چشم‌هات رو خاله، مرده ترس نداره.

romangram.com | @romangram_com