#به_همین_سادگی_پارت_208


-بیا بریم.

چند قدم که از امیرعلی دور شدیم خاله لیلا به عقب چرخید و رو به امیرعلی گفت:

-نترس پسرم مواظبشم، دیدم نمی‌تونه زیاد بمونه صدات می‌کنم؛ تو که بدتر از این دختر رنگ به رو نداری!

من هم به امیرعلی که واقعاً کلافه بود و ترسیده به خاطر من، نگاه کردم و خندیدم تا زیادی دل‌نگران نباشه.

سرمای غسال‌خونه همه‌ی وجودم رو لرزوند و صدای تهویه روی اعصابم بود. خاله لیلا من رو روی صندلی کنار در نشوند.

-تو همین‌جا بشین. معلومه ترسیدی، اگه پشیمون شدی...

سریع گفتم:

-نه نه، می‌خوام بمونم.

دست‌هام رو به دست گرفت.

-حال و روزت طبیعیه، من هم این‌جوری بودم.

romangram.com | @romangram_com