#به_همین_سادگی_پارت_207


لبخندی زدم از روی ادب؛ چون این قدر حالم زار بود که لب‌هام نخواد بخنده.

-بله.

-من هم لیلام، مسئول غسال‌خونه‌ی قسمت خانوم‌ها. آقا امیرعلی به من گفته بودن امروز قراره بیای، حالا مطمئنی دخترم؟

قیافه‌م داد می‌زد وحشت کردم.

-میام خاله لیلا.

آروم خندید به خاطر خاله گفتن من و زمزمه کرد.

-خاله؟

-ناراحت شدین گفتم خاله لیلا؟

- نه نه دخترم، راستش تا حالا هر کسی اومده این‌جا بهم گفته لیلا غسال؛ نگفته خاله لیلا، اتفاقاً خیلی هم خوب بود.

این‌بار لبخندم گرم بود و پر‌رضایت، دستم رو گرفت.

romangram.com | @romangram_com