#به_همین_سادگی_پارت_206


نگاهی به رنگ پریده‌م انداخت و دستم رو کشید.

-برمی‌گردیم محیا، پشیمون شدم آوردمت این‌جا.

با این‌که از ترس بدنم یخ زده بود و لرزش خفیفی داشتم، نمی‌خواستم برگردم. امروز امیرعلی با کلی اصرار، من رو با خودش آورده بود غسال‌خونه. فوت بابای نفیسه جون همه‌ش شده بود برام یه خاطره‌ی تلخ، اولین دعوامون و باز هم پرتردید شدن امیرعلی. حالا من خواسته بودم بیام تا ثابت کنم خجالتی ندارم از این کار بزرگش و احترام قائلم برای اعتقاداتش.

سعی کردم شجاع جلوه کنم.

-زیر قولت نزن دیگه.

کلافه لپ‌هاش رو باد کرد و با صدا بیرون داد.

-پس قول بده یه درصد، حتی یه درصد هم دیدی نمی‌تونی تحمل کنی بیای بیرون که بریم؛ باشه؟

سرم رو به نشونه‌ی مثبت بالا و پایین کردم و باهاش هم‌قدم شدم. دیدن تابلوی غسال‌خونه پاهام رو سست می‌کرد و غرغر کردن امیرعلی با خودش رو می‌شنیدم که می‌گفت اشتباه کرده قول داده و من رو آورده!

خانوم میانسالی با روپوش شیری رنگ اومد نزدیکمون و گرم با امیرعلی احوالپرسی کرد، برای همین دستم رو جلو بردم و در حین دست دادن سلام کردم.

-شما محیا خانومی؟

romangram.com | @romangram_com