#به_همین_سادگی_پارت_205
اشکهام این دفعه به طرفداری از بغض امیرعلی به ریزش افتادن.
-امیر... علی!
سرش رو بلند کرد و با دیدن اشکهام دستپاچه دستش جلو اومد و اشکهام رو پاک کرد و من بین گریه بوسیدم دستهایی رو که محبت کرده بودن؛ ولی جوابشون گله شده بود.
-محیا عزیزم گریه چرا آخه؟
نمیتونستم حرفی بزنم، فقط صورتم رو تکیه دادم به کف دستش و هق زدم.
-دوستت دارم.
لبخند محوی زد و باز هم نگاه رنجورش رو ازم قایم کرد.
-چه خوب که امروز سرخاک نبودی، دلم نمیخواست حرفها و نگاهها اذیتت کنه. کاش نیومده بودم خواستگاریت محیا، کاش. من اعتقاد دارم این کار وظیفهی همه ماست، نمیخوام این اعتقادهای من داغونت کنه؛ نمیخوام.
با صدای شکسته و به بغض نشستهی امیر علی، انگار یکی روی قلبم پنجه میکشید. دهن باز کردم چیزی بگم، بگم اگه نیومده بود دق میکردم از یه عشق بیحاصل؛ بگم من میبوسم دستهاش رو به جای همه و بگم اتفاقاً کاش دیروز بودم و جلوی همه داد میزدم دوستش دارم و فدای این اعتقادهای خالص و پاکشم؛ اما بلند شد و بیرون رفت و فقط زمزمه کرد خداحافظ و هر چی صداش کردم صبر نکرد و من حس کردم، بغض سنگینش رو که نمیخواست جلوی من فرو بریزه.
***
romangram.com | @romangram_com