#به_همین_سادگی_پارت_204


-من بابای نفیسه خانوم رو غسل دادم.

حیرت‌زده شدم از این بی‌مقدمه حرف زدنش و نگاهم خیره موند روی امیرعلی که عادت بد من بهش سرایت کرده بود و کلافه موهاش رو به هم می‌ریخت. مطمئناً این کار رو هم فقط برای دزدین نگاهی که دلخوری توش داد می‌زد؛ انجام می‌داد.

دستش رو محکم گرفتم و دلداری دادمش.

-امیرعلی نکن این کار رو، تو خوبی کردی، چرا دلخورن؟

پوزخندی زد پر از درد و پر از شکوه.

-امیرمحمد که فهمید جوری نگاهم کرد که انگار جنایت کردم. گفت به اندازه کافی تو اون تعمیرگاه خودم رو تباه کردم، دیگه اگه این کار رو هم بکنم آبروی اون هم میره؛ گفت کسایی هستن که این کار وظیفه‌شونه و اونا انجامش میدن.

قلبم مچاله شد، طفلک امیرعلی دیروز اندازه‌ی یه کوه غصه داشته و من شده بودم قوز بالا قوز.

با صدای گرفته‌ای ادامه داد:

-امروز یکی از فامیل‌های نفیسه خانوم سر خاک گفت من کارهای غسل و کفن و دفن رو کردم که مثلا از من تشکر کنن و ممنون باشن، مامان نفیسه خانوم به زور تشکر کرد و نفیسه خانوم تلخ شد و بعد هم به امیرمحمد که انگار بیشتر از دیروز از دستم ناراحت بود و فکر می کرد آبروش رفته، پیغام داده بود که امیرسام رو ببرن پیش خودش؛ می‌ترسیده بچه‌ش این‌جا باشه و نزدیک من!

صداش با این حرف‌ها هر لحظه گرفته و گرفته‌تر میشد و من بغض کرده بودم، نمی‌خواستم امیرعلی رو بعد از این همه محبت کردن، داغون ببینم. واقعا انصاف بود؟! یعنی وسط داغ‌دار بودن هم آدم باید فکر این خرافات و آبروداری مسخره می‌بود؟! این کار امیرعلی لطف بود نه آبرو بردن.

romangram.com | @romangram_com