#به_همین_سادگی_پارت_203
-من هم یکم عصبی بودم و تند باهات حرف زدم.
با خودم فکر کردم من بیشتر تند حرف زده بودم و هر چی که سر زبونم اومده بود، گفته بودم. باز هم طاقت نداشتم به صورتش نگاه کنم و خیره شدم به انگشتهای گره کردم.
-این رو نگو بیشتر خجالتم میدی. من واقعا معذرت میخوام.
دستش اومد زیر چونهم و نگاهش خیره شد به چشمهام، یه لبخند مهربون همهی صورتش رو پر کرده بود که بیاختیار من هم لبخندش رو جواب دادم و این هم شد خوشیِ آشتیکنون. چونهم رو از حصار انگشتهاش بیرون کشیدم و بـ ـوسهای نشوندم روی دستش، اینبار به جای اعتراض لبخند کمجونی زد و نگاهش مات شد روی صورتم؛ جوری که من رو میدید و نمیدید.
-نفیسه خانوم دلخور شده و امیرمحمد گله کرده، اومدن دنبال امیرسام و بردنش.
سریع نگاهم رو چرخوندم روی جای خالی امیرسام. چین افتاد روی پیشونیم، دلخور بودن از امیرعلی؟! با این همه کمک؟!
-چرا آخه؟! امیرسام کو؟
-امیرمحمد بردش، خواب بودی نخواستم بیدارت کنم.
ناراحتیش دلم رو فشرده میکرد.
-چی شده؟
romangram.com | @romangram_com