#به_همین_سادگی_پارت_201


بالشت امیرسام رو زیر سرش مرتب کردم، عجب خواب سنگینی داشت این بچه. چون همه بعد از جلسه می‌رفتن سرخاک من مجبور شدم به خاطر امیرسام برگردم خونه و اون هم همین‌طور خواب بود.

موقع بیرون اومدن از حسینیه فقط از دور امیرعلی رو دیده بودم که صورتش حسابی گرفته بود و من چه‌قدر دلم می‌خواست برم نزدیک و بغلش کنم و یه ببخشید غلیظ بگم برای تموم کردن این قهری که حسابی به جای نیروی دافعه، نیروی جاذبه و دلتنگیم رو بیشتر کرده بود.

به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و اسم امیرعلی رو لمس کردم و با اولین صدای بوق، قلبم بی‌تاب شد و دلتنگ برای شنیدن صداش. باز هم صدای بوق ممتد، بغض کردم و این دفعه دوم بود که جواب نمی‌داد؛ یعنی هنوز هم قهر بود؟

کنار امیرسام به پهلو دراز کشیدم و ساق دستم شد بالشتم. روی گونه امیرسام رو که غرق خواب بود نوازش کردم. با خودم ولی جوری که انگار امیر سام مخاطبم باشه زمزمه کردم:

-یعنی هنوز عموت باهام قهره؟ دلم تنگه براش امیرسام.

امیرسام توی خواب لبخندی زد که لبخند محوی هم روی صورت من نشوند و من باز زمزمه کردم:

-وروجک دلتنگی من خنده داره آخه؟!

دستم خواب رفته بود و گز گز می‌کرد ولی قبل این‌که خودم تکونی بخورم دستی آروم سرم رو بلند کرد و بعد با ملایمت گذاشت روی بالشت. تا خواستم چشم‌هام رو باز کنم و از مامان تشکر، روی پلکم آروم بوسیده شد و قلب من هری ریخت و تازه متوجه عطر امیرعلی شدم که همه‌ی اطرافم رو پر کرده بود. دلم می‌خواست از هیجان چشم‌هام رو روی هم فشار بدم؛ اما می‌فهمید بیدارم و اصلا دلم این رو نمی‌خواست. فکر می‌کردم اگه بیدار بشم اخم می‌کنه و باز هم قهر.

نگاه سنگینش رو حس می‌کردم. دست آخر طاقتم تموم شد و آروم لای پلک‌هام رو باز کردم؛ امیرعلی نگاه از من دزدید و من خجالت‌زده از یادآوری دیروز و بـوسه‌ی یواشکیش آروم گفتم:

-سلام.

romangram.com | @romangram_com