#به_همین_سادگی_پارت_200
-عطیه و کوفت. من میشناسمت، اعصاب که نداری فکر حرفهات رو نمیکنی و همون اول میزنی جاده خاکی.
راست میگفت، باید روی این رفتارم تجدید نظر میکردم.
-خب حالا تو بگو چه غلطی بکنم؟
با تخسی گفت:
-هیچی، بدو زود برو دستبوسی داداشم بگو غلط کردم.
چشمهام گرد شد.
-بیادب.
–خودتی.
صدای یاالله یاالله گفتن که بلند شد من و عطیه دست از حرف زدن کشیدیم و فهمیدیم از جلسه ختم سوم و سخنرانی هیچی نفهمیدیم.
***
romangram.com | @romangram_com